تبليغاتX
سکوت تنـــــــــهایـی

sokoote-tanhai

ســـــــــاکت

sokoote-tanhai

http://sokoote-tanhai.blogfa.com

سکوت تنـــــــــهایـی

سکوت تنـــــــــهایـی

سکوت تنـــــــــهایـی

آدمک آخر دنياست بخنــــد
آدمک مرگ همين جاست بخنــد
دست خطــي که تو را عـاشق کرد
شوخي کاغــذي ماست بخنــد
آدمک خر نشــوي گريه کني !
کل دنيا ســراب است بخنــد
آن خدايي که بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست بخنـد... همه رفتند تنها یک نفر ماند......

سکوت تنـــــــــهایـی

دیدن
فلسفه حقیقی آن است که دیدن دنیا را دوباره بیاموزیم

                                                                               (مرلو پونتی)

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 20:46 توسط ســـــــــاکت |
نمی نویسم...

نمی نویسم ..... چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی! حرف نمی زنم ....

 

 چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی! نگاهت نمی کنم ......

 

 چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی! صدایت نمی زنم ..... زیرا اشک های من برای

 

تو بی فایده است! فقط می خندم ...... چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 20:11 توسط ســـــــــاکت |

هو121

سلام به دوستان عزیز ببخشید که مدت زیادی نبودم و...

توی این مدتی که خیلی سخت گذشت خیلی کارهایی کردم و یکی از کارهام خوب دیدن و خوب شنیدن بود خلاصش میکنم و آخر جمله رو میگم من با امید به خدا و با پیشنهاد و کمک یک نفر که خیلی زیاد در زندگیم به من کمک کرده این وبلاگ رو بعد از مدت ها باز میکنم و به اونی که کمکم کرده میگم دوست دارم و یک روزی همه ی خوبیات و مهربونیات و غیره و غیره رو جبران خواهم کرد.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 21:38 توسط ســـــــــاکت |
هنر دعا
 

هنر دعا       music

خداوندا حالي ده تا بتوانم هنر تو را بشناسم.

خداوندا نسل باقي مانده هنر موسيقي را به سلامت دار.

خداوندا بداهه نوازي هاي زيبا يشان را به تنظيم و گروه نوازي تبديل بفرما.

خداوندا بهانه هاي آسماني و زميني به دست اساتيد فن عنايت نفرما.

خداوندا گمنامانمان را در مناطق مختلف كشف و حفظ بفرما.

خداوندا هنرمندانمان را بخوصوص نوازنده ها و موزيسين ها را از چند شغلي برهان.

خداوندا خداوندا ما را از شر تنظيم و بازسازي قطعات دهه 30 و 40و50 نجات بده.

خداوندا استاد تجويدي پيش شماست.

خداوندا فشار و سختي بر ما فرو فرست تا شايد گشايش خلاقيت شود.

خداوندا حال بازنشستگي از اهل فن به دور بدار.

خداوندا نام و شهرتشان را بگير ولي نانشان را نگير.

خداوندا اگر ناممان را مي گيري به راستي نانمان را از كه بگيريم.

خداوندا مال و ثروت واقعي را به اهل فن ده.

خداوندا خوابمون مي ياد ... نه اين جز دعا نبود.

خداوندا به اهل فن بدل فن عنايت بفرما.

خداوندا خداوندا ضد ضرب به اهل ضرب مزن.

و در پايان از خداوند خواستارم.

روح تمام هنرمندان را بخوصوص موزيسين ها، با ارواح مطهره بزرگواراني چون آقا حسين قلي خان-ميرزا عبدالله - درويش خان - و ارواح مقدسه ديگر محشور بفرما.

و ديگر اينكه

ارواح تمام هنرمندان ما را كه درارتباط با هنر موسيقي در خارج از كشور مرحوم شده اند با ارواح بزرگواراني چون بتهون - مرحوم موتزارت - مرحوم باخ و بالاخره مرحوم شوپن محشور بگردان.

الهي آمين يا رب الموسيقين.

این آخرین به روز رسانی بود شاید یکم شادتون کنه دلم برای وبلاگم تنگ میشه...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 18:59 توسط ســـــــــاکت |
روزهای تکراری...
این چند روز که گذشت روزهای تکراری بود...ساعت های خانه تیک تیک میکردند و دقیقه ها میگذشتند اما چیزی تغییر نمی کرد...همان درد...همان اتاق کوچک در بسته و...دیگر برای به صدا در آوردن سازهایم از مغزم استفاده نمیکنم...سیم های سازهایم را به انگشت اشاره میسپارم و هرچه زدم...زدم...خسنه نمیشوم.وقتی صدای آن اوتار(سه تار)را در می آورم بی خود و بی جهت خودم را فراموش می کنم و گاهی اوقات شده تا صبح هم زدم و خودم نفهمیدم که چقدر و چند ساعت زدم...ولی اصلا خسته کننده نیست.چون صدای این ساز تنهاییم را پر میکند و فقط دوست دارم برای خودم بزنم و برای...که نمی توانم برای او بزنم چون کیلومتر ها از او فاصله دارم...

این روزها روزهای تکراری............هر عصر به پارکی کوچک میروم و نفسم را پر از اکسیژن گل و گیاه  میکنم تا وقتی به آن اتاق در بسته که هیچ هیچ هیچ نور و بویی جز بوی کسافت ندارد برگردم حداقل تا رفتنی دوباره به آن پارک کوچک بوی آن گل و گیاه را حس کنم.

دوست دارم بروم سوار قایقی شوم که سوخت کمی داشته باشد تا مرا به وسط آب ببرد و بعد سوختش تمام شود و قایق را به آب بسپارم....

پی نوشت)این روزها خسته شدم از بس توی اتاق بودم و داخل پارک قدم زدم.می خوام یک سفر طولانی ۲ماه.....۳ماه....معلوم نیست.ولی پیش کسی میرم که ساز نمیزنه... با ساز حرف میزنه! اونوقت تا صبح با هم بشینیم بزنیم بزنیم بزنیم بببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببزنیییییییییییییم.

ولی منتظر باشید اگر خدا خواست بر میگردم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 22:59 توسط ســـــــــاکت |
زخم سکوت
حرفی برای گفتن...با لحظه های تازه...ای آشنا نمانده ست

شعری برای خواندن٬در لحظه های بی تو٬در یاد ما نمانده ست

نقش سوار غمگین٬در یک غروب دلگیرـ این انتهای دردست

در موج بغضم امروز٬دیگر خیال رفتن با موج ها نمانده ست

زیباترین غزل ها٬در لحظه های با تو رفتند و من چه تنها

آغوش انتظارم بر دامن سپیده٬سوی تو وانمانده ست

ای سبز باورم کن٬اینجا دگر نگاهم٬زخم سکوت وحشی ست

در آینه های حرفم٬جز وسعت سکوتی بی انتها نمانده است

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 11:46 توسط ســـــــــاکت |
مرگ نازلی
نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شکفت
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
نازلی سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
***
 نازلی ! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته ست!
 
نازلی سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
***
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود:
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: زمستان شکست!
و
رفت...
                                                                                 (احمد شاملو)
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 0:33 توسط ســـــــــاکت |
زیر درخت آرزو
می خوام یه قصری بسازم

پنجره هاش آبی باشه

من باشم و تو باشی و

یک شب مهتابی باشه

 

می خوام یه کاری بکنم

شاید بگی دوسم داری

می خوام یه حرفی بزنم

که دیگه تنهام نذاری

 

امشب می خوام تا خود صبح

فقط برات دوا کنم

برای خوشبخت شدنت

خدا خدا خدا کنم

 

یه موقع فکر نکنی

دلم واست تنگ نمیشه

فکر نکنی اگه بری

زندگی کمرنگ نمیشه

 

ای کاش منم تو آسمون

یه مرغ دریایی بودم

شاید دوسم داشتی اگه

آهوی صحرایی بودم

 

تا وقتی آینجا بمونی

بارون قشنگ و نم نمه

هوای رفتن که کنی

مرگ گلای مریمه

                                       (مریم حیدرزاده)

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:25 توسط ســـــــــاکت |
پنج دقیقه...
امروز چیزهایی شنیدم که باورش برایم سخت بود.......نشستم فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم تا پس از این فکرهای شدید آرزویم برآورده شد.......رفتم...رفتم به جایی که همه بودند....همه.....اما فقط برای پنج دقیقه...پنج دقیقه ای که آنجا سه روز و سه شب گذشت...باورم نمی شد که من مردم.فکر کن خدا آرزوتو بر آورده ولی فقط برای پنج دقیقه! وقتی باز گشتم باورم نمی شد که من به یک دنیای دیگری که آرزو داشتم بروم.خیلی عصبی بودم...و ناراحت...ناراحت از کسی که منو گرفت ولی دوباره رها کرد بهش گفتم تو منو گرفتی فقط برای پنج دقیقه چرا؟چرا؟چرا؟دوباره خواستی منو عذاب بدی؟؟؟؟؟؟؟؟دوباره منو در فکرهای شدید بگذاری؟؟؟؟؟؟تنها بودم...وقتی بیدار شدم با یک نفر حرف می زدم ولی صدامو نشنید.....فریاد زدم...بازم نشنید....شروع کردم به گریه کردن...گریه ای که اگر جمع می شد دریایی بزرگ که هیچ وقت هیچ وقت به خشکی نمیرسید...بازم فکر کردم ولی به نتیجه ای نرسیدم....که چرا.....................................

ای خدا دوباره منو ببر...ولی نه برای پنج دقیقه.............برای همیشه..........که از سکوت تنهایی رها شم.به وجود گرم یک نفر احتیاج دارم....خیلی زیاد.....................................................

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 20:9 توسط ســـــــــاکت |
حقیقت
حقیقت هزار تیکه است....درست مثل آینه که وقتی به زمین می خورد به هزار تیکه تبدیل می شود...

به نظر تو حقیقت رو توی کدام هزار تیکه خرد شده می توان دید؟

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 21:38 توسط ســـــــــاکت |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا